تاریخ فلسفه: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکیجو | دانشنامه آزاد پارسی
بدون خلاصۀ ویرایش
 
بدون خلاصۀ ویرایش
 
خط ۵: خط ۵:
[[پرونده:2042149509 4.jpg|جایگزین=کانت|بندانگشتی|کانت]]
[[پرونده:2042149509 4.jpg|جایگزین=کانت|بندانگشتی|کانت]]
[[پرونده:2042149509 3.jpg|alt=نیچه|بندانگشتی|نیچه]]
[[پرونده:2042149509 3.jpg|alt=نیچه|بندانگشتی|نیچه]]
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">تاریخ فلسفه</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">سیر تطور فلسفه از آغاز تا اواخر قرن بیستم. در تمدن­‌های باستانی چین، هند و ایران فرزانگان گوناگونی دیدگاه‌­ها و تفکراتشان را درباره­‌ی زندگی و واقعیت غایی مطرح می­‌کردند، اما فلسفه به منزله­‌ی کوششی نظام­‌مند و عقلانی از یونان، در قرن ۶ پیش از میلاد، با مکتب ملطی ([[طالس|طالس]]، [[آناکسیماندروس|اناکسیماندر]]، [[آناکسیمنس|آناکسیمنس]]) آغاز شد. هم اینها و هم فیلسوفان پیش از سقراط ([[فیثاغورس_(ح_۵۸۰ـ_۵۰۰پ_م)|فيثاغورس]]، [[گزنفون|گزنفون]]، [[پارمنیدس|پارمنیدس]]، [[زنون_الیایی|زنون الئایی]]، [[امپدوکلس|امپدوکلس]]، [[آناکساگوراس|آناکساگوراس]]، [[هراکلیتوس|هراکلیتوس]]، [[دموکریتوس|دموکریتوس]]) نظریه­‌پردازانی پرشور بودند و عقایدی چون [[اتمیسم|اتمیسم]]، که دموکریتوس ابداع کرده است، در طرح­‌ریزی­‌های بعدی فکری یافت می­‌شوند. در آغاز، فلسفه هرگونه تلاش فکری را شامل می‌­شد، اما در گذر زمان، شعبه­‌های سنتی فلسفه، چونان حوزه­‌های جداگانه­‌ی تحقیق، پایگاه­‌های خاصی یافته­‌اند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در قرن 5 پیش از میلاد [[سقراط|سقراط]]، که در میان معلمان موسوم به "سوفیست­‌ها" والاترین مقام را داشت، علم اخلاق را بنیاد نهاد؛ [[افلاطون|افلاطون]] دستگاهی از ایده­‌های کلی یا مُثُل را ابداع کرد؛ [[ارسطو_(۳۸۴ـ_۳۲۲پ_م)|ارسطو]] منطق را به وجود آورد. مکتب­‌های بعدی عبارتند: از [[اپیکوری_گرایی|آیین اپیکور]] ([[اپیکوروس_(۳۴۱ـ۲۷۰پ_م)|اپیکوروس]])؛ [[رواقی_گرایی|آیین رواقی]] (زنون)؛ شک‌­گرایی ([[پیرون_(ح_۳۶۰ـ_ح_۲۷۰پ_م)|پیرون]])؛ التقاطیان -که بی‌­آن­‌که مکتبی تشکیل دهند هر آنچه از نظام­‌های گوناگون بود برمی­‌گرفتند ([[سیسرون،_مارکوس_تولیوس_(۱۰۶_ـ_۴۳_پ_م)|سیسرون]] و [[سنکا،_لوکیوس_آنایوس_(ح_۴پ_م_ـ_ح_۶۵م)|سنکا]]) و [[نوافلاطونی_گرایی|نوافلاطونیان]] -که عنصری عرفانی در دستگاه فکری افلاطون گنجانیدند ([[فیلون_یهودی_(ح_۳۰پ_م_ـ_ح_۴۰م)|فیلون]]&nbsp;و[[فلوطین_(مصر_۲۰۵ـ۲۷۰م)|&nbsp;فلوطین]]). بسته شدن مدرسه­‌های فلسفه­‌ی آتن به دست [[یوستی_نیانوس_(ح_۴۸۳ـ۵۶۵م)|یوستی­نیانوس]] (۵۲۹م) و مهاجرت برخی فیلسوفان به ایران، پایان فلسفه­‌ی باستان را رقم می­‌زند. اگر چه [[بویتیوس،_آنیکیوس_(۴۸۰ـ۵۲۴م)|بوئتیوس]] (فيلسوف رومی) خطوط اصلی فلسفه­‌ی یونانی را به غرب انتقال داد، اندیشه­ی یونانی در آثار فیلسوفان مسلمانی چون [[ابن_سینا،_حسین_بن_عبدالله_(خرمیثن_۳۷۰ـ_همدان_۴۲۸)|ابن سینا]] و [[ابن_رشد،_ابوالولید_محمد_(قرطبه_۵۲۰ـ_مراکش_۵۹۵ق)|ابن رشد]] و فیلسوفانی یهودی چون [[ابن_جبرون،_سلیمان_بن_یهودا_(ح_۱۰۲۰ـ_ح_۱۰۵۷م)|ابن جبرون و]] [[ابن_میمون|ابن_میمون]] نیز برقرار ماند. در واقع فلسفه­‌ی یونانی در جهان اسلام بود که جایگاه والای خود را یافت. آثار فلسفی از زبان یونانی و سریانی به عربی درآمد، تفکر فلسفی رواج یافت و به تدریج بر تعداد مسائل فلسفه افزوده و دامنه­‌ی آن گسترده‌­تر شد.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">[[کندی،_یعقوب_بن_اسحاق_(کوفه_ح_۱۸۵ـ_بغداد_ح_۲۶۰_ق)|کندی]] (قرن ۳ق) را نخستین فیلسوف اسلامی می­‌دانند، ولی در واقع [[ابونصر_محمد_فارابی|فارابی]] مؤسس فلسفه­‌ی اسلامی بوده و او را معلم ثانی (در مقابل معلم اول- ارسطو) نامیده‌­اند. ابن سینا هرچند پیرو ارسطو بوده، ولی به حكمت مشرقی و اندیشه­‌ی ایرانی هم نظر داشت. امری که [[سهروردی،_شهاب_الدین_عمر_(سهرورد_۵۳۹ـ_بغداد_۶۳۲ق)|سهروردی]] با ترکیب حکمت عقلی و حکمت ذوقی به آن گسترش بخشید و فلسفه­‌ی اشراق را پدید آورد. فلسفه‌­ی اسلامی سرانجام در [[ملاصدرا،_محمد_بن_ابراهیم_(شیراز_۹۸۰/۹۷۹ـ_بصره_۱۰۵۰ق)|ملاصدرا به]] اوج خود رسید و او سه جریان عمده­‌ی فکری (یعنی فلسفه­‌ی یونانی مشائی، فلسفه­‌ی ایرانی اشراقی و عرفان نظری) را در دستگاهی جامع گرد هم آورد و نام دستگاه فلسفی خود را [[حکمت_متعالیه|حکمت_متعالیه]]&nbsp;نهاد.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در غرب، در اوایل دوره­‌ی [[قرون_وسطا|قرون_وسطا]]، [[یوهانس_اسکوتوس_اریگنا|يوهانس اسکوتوس اریگنا]]&nbsp;نظامی نوافلاطونی درافکند. در قرن ۱۲م متن نوشته­‌های ارسطو از نو کشف شد و فیلسوفان مَدرسی را بر سر شوق آورد؛ به ویژه کسانی که مشتاق آشتي فلسفة باستان با معتقدات مسیحی بودند (از جمله [[آنسلم_قدیس|آنسلم]]، [[آبلار،_پیر_(۱۰۷۹ـ۱۱۴۲)|آبلار]]، [[آلبرت_کبیر،_قدیس_(۱۲۸۰-۱۲۰۰م)|آلبرتوس ماگنوس]]، [[توماس_آکوییناس_قدیس|آکوئیناس]]، [[دانس_اسکوتس،_جان_(ح_۱۲۶۶ـ۱۳۰۸م)|دانس&nbsp;اسکوتس]] و ويليام آكمی<ref>William of Ockham</ref>).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در قرن ۱۷ [[رنه_دکارت|رنه_دکارت]]، [[لایب_نیتس،_گوتفرید_ویلهلم_فون_(۱۶۴۶ـ۱۷۱۶)|گوتفرید لایب­نیتس]] و [[باروخ_اسپینوزا|باروخ_اسپینوزا]] با عقل­‌گرایی و اعتقادشان به برهان ریاضی، آغاز فلسفه­‌ی جدید را رقم زدند. در قرن­‌های ۱۷ و ۱۸ تجربه‌­گرایان بریتانیایی ([[جان_لاک|جان_لاک]]، [[بارکلی،_جورج_(۱۶۸۵ـ۱۷۵۳)|جورج &nbsp;بارکلی]]، [[دیوید_هیوم|دیوید_هیوم]]) در مورد چیستی و چه‌گونگی شناخت، به علوم و تجربه­‌ی حسی روی آوردند. [[ایمانویل_کانت_(۱۷۲۴ـ۱۸۰۴)|ایمانوئل کانت]] کوشيد آنچه را می‌­توانیم بشناسیم تعریف و مشخص کند و نادرستی شکاکیت و متافیزیک نظری را در فلسفه­‌ی نقدی خود به اثبات رساند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در اوایل قرن ۱۹ ایدآلیست­‌های کلاسیک آلمانی ([[فیشته،_یوهان_گوتلیب_(۱۷۶۲ـ۱۸۱۴)|فیشته]]، [[شلینگ،_فریدریش_(۱۷۷۵ـ۱۸۵۴)|شلینگ]]، [[هگل،_گیورگ_ویلهلم_فریدریش_(۱۷۷۰ـ۱۸۳۱)|هگل]]) محدودیتی را که کانت در مورد شناخت آدمی قایل بود، رد کردند. جریان‌­های درخور توجه قرن ۱۹ عبارتند از: خداناشناسی بدبینانه­‌ی [[آرتور_شوپنهاور|آرتور_شوپنهاور]]، [[نیچه،_فریدریش_ویلهلم_(۱۸۴۴ـ۱۹۰۰)|نیچه و]] [[سورن_کی_یرکگور|سورن کی­‌ یر­کگور]] که به [[اگزیستانسیالیسم|اگزیستانسیالیسم]] قرن ۲۰ انجامید؛ عمل‌­گرایی ([[مایو،_ویلیام_جیمز_(۱۸۶۱ـ_۱۹۳۹)|ویلیام جیمز و]] [[جان_دیویی|جان_دیویی]]) و نوهگليسم در آستانه­‌ی قرن ۲۰ ([[برادلی،_فرانسیس_هربرت_(۱۸۶۴ـ۱۹۲۴)|ف. ه. برادلی]]، [[گرین،_تامس_هیل_(۱۸۳۶ـ۱۸۸۲)|ت. ه. گرین]] و [[جوسایا_رویس|جوسایا رويس]]).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">برخی از جنبش­‌های مربوط به قرن ۲۰ بدین قرارند: [[پوزیتیویسم|پوزیتیویسم]][[پوزیتیویسم_منطقی|منطقی]] ([[رودولف_کارناپ_(۱۸۹۱ـ۱۹۷۰)|رودولف كارناپ]]، [[کارل_پوپر_(۱۹۰۲ـ۱۹۹۴)|کارل پوپر]] و آلفرد ایر<ref> Alfred Jules Ayer</ref>)، نوتوماس‌­گرایی ([[ماریتن،_ژاک_(۱۸۸۲ـ۱۹۷۳)|ژاک ماريتن]])، اگزیستانسیالیسم ([[مارتین_هایدگر|مارتین_هایدگر]]، [[یاسپرس،_کارل_(۱۸۸۳ـ۱۹۶۹)|کارل ياسپرس]] و [[ژان_پل_سارتر|ژان_پل_سارتر]])، پدیدارشناسی ([[ادموند_هوسرل|ادموند_هوسرل]]، [[موریس_مرلوپونتی|موریس_مرلوپونتی]])، فلسفه­‌ی تحلیلی و زبانی (ب[[برتراند_راسل|رتراند راسل]]، [[مور،_جورج_ادوارد_(۱۸۷۳ـ۱۹۵۸)|جی&nbsp;ای مور]]، [[لودویگ_ویتگنشتاین|لودویگ_ویتگنشتاین]]، [[گیلبرت_رایل_(۱۹۰۰-۱۹۷۶)|گیلبرت رایل]] و ویلارد کوئین<ref>Willard Van Orman Quine</ref>).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">نهایتا در همین قرن 20 فیلسوفان انگلیسی­‌زبان با تأثیر از کار راسل در زمینه­‌ی منطق صوری و کتاب پژوهش­‌های فلسفی ویتگنشتاین، به مبحث ماهیت و حدود زبان، به ویژه در ارتباط با زبانی که برای بیان مسائل فلسفی به کار برده می­‌شود علاقه‌­ی فراوانی نشان داده‌­اند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>  
<p dir="RTL" style="text-align: justify;">تاریخ فلسفه</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">سیر تطور فلسفه از آغاز تا اواخر قرن بیستم. در تمدن­‌های باستانی چین، هند و ایران فرزانگان گوناگونی دیدگاه‌­ها و تفکراتشان را درباره­‌ی زندگی و واقعیت غایی مطرح می­‌کردند، اما فلسفه به منزله­‌ی کوششی نظام­‌مند و عقلانی از یونان، در قرن ۶ پیش از میلاد، با مکتب ملطی ([[طالس|طالس]]، [[آناکسیماندروس|اناکسیماندر]]، [[آناکسیمنس|آناکسیمنس]]) آغاز شد. هم اینها و هم فیلسوفان پیش از سقراط ([[فیثاغورس_(ح_۵۸۰ـ_۵۰۰پ_م)|فيثاغورس]]، [[گزنفون|گزنفون]]، [[پارمنیدس|پارمنیدس]]، [[زنون_الیایی|زنون الئایی]]، [[امپدوکلس|امپدوکلس]]، [[آناکساگوراس|آناکساگوراس]]، [[هراکلیتوس|هراکلیتوس]]، [[دموکریتوس|دموکریتوس]]) نظریه­‌پردازانی پرشور بودند و عقایدی چون [[اتمیسم|اتمیسم]]، که دموکریتوس ابداع کرده است، در طرح­‌ریزی­‌های بعدی فکری یافت می­‌شوند. در آغاز، فلسفه هرگونه تلاش فکری را شامل می‌­شد، اما در گذر زمان، شعبه­‌های سنتی فلسفه، چونان حوزه­‌های جداگانه­‌ی تحقیق، پایگاه­‌های خاصی یافته­‌اند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در قرن 5 پیش از میلاد [[سقراط|سقراط]]، که در میان معلمان موسوم به "سوفیست­‌ها" والاترین مقام را داشت، علم اخلاق را بنیاد نهاد؛ [[افلاطون|افلاطون]] دستگاهی از ایده­‌های کلی یا مُثُل را ابداع کرد؛ [[ارسطو_(۳۸۴ـ_۳۲۲پ_م)|ارسطو]] منطق را به وجود آورد. مکتب­‌های بعدی عبارتند: از [[اپیکوری_گرایی|آیین اپیکور]] ([[اپیکوروس_(۳۴۱ـ۲۷۰پ_م)|اپیکوروس]])؛ [[رواقی_گرایی|آیین رواقی]] (زنون)؛ شک‌­گرایی ([[پیرون_(ح_۳۶۰ـ_ح_۲۷۰پ_م)|پیرون]])؛ التقاطیان -که بی‌­آن­‌که مکتبی تشکیل دهند هر آنچه از نظام­‌های گوناگون بود برمی­‌گرفتند ([[سیسرون،_مارکوس_تولیوس_(۱۰۶_ـ_۴۳_پ_م)|سیسرون]] و [[سنکا،_لوکیوس_آنایوس_(ح_۴پ_م_ـ_ح_۶۵م)|سنکا]]) و [[نوافلاطونی_گرایی|نوافلاطونیان]] -که عنصری عرفانی در دستگاه فکری افلاطون گنجانیدند ([[فیلون_یهودی_(ح_۳۰پ_م_ـ_ح_۴۰م)|فیلون]] و [[فلوطین_(مصر_۲۰۵ـ۲۷۰م)|فلوطین]]). بسته شدن مدرسه­‌های فلسفه­‌ی آتن به دست [[یوستینیانوس (ح ۴۸۳ـ۵۶۵م)|یوستی­نیانوس]] (۵۲۹م) و مهاجرت برخی فیلسوفان به ایران، پایان فلسفه­‌ی باستان را رقم می­‌زند. اگر چه [[بویتیوس،_آنیکیوس_(۴۸۰ـ۵۲۴م)|بوئتیوس]] (فيلسوف رومی) خطوط اصلی فلسفه­‌ی یونانی را به غرب انتقال داد، اندیشه­ی یونانی در آثار فیلسوفان مسلمانی چون [[ابن_سینا،_حسین_بن_عبدالله_(خرمیثن_۳۷۰ـ_همدان_۴۲۸)|ابن سینا]] و [[ابن_رشد،_ابوالولید_محمد_(قرطبه_۵۲۰ـ_مراکش_۵۹۵ق)|ابن رشد]] و فیلسوفانی یهودی چون [[ابن_جبرون،_سلیمان_بن_یهودا_(ح_۱۰۲۰ـ_ح_۱۰۵۷م)|ابن جبرون و]] [[ابن_میمون|ابن_میمون]] نیز برقرار ماند. در واقع فلسفه­‌ی یونانی در جهان اسلام بود که جایگاه والای خود را یافت. آثار فلسفی از زبان یونانی و سریانی به عربی درآمد، تفکر فلسفی رواج یافت و به تدریج بر تعداد مسائل فلسفه افزوده و دامنه­‌ی آن گسترده‌­تر شد.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">[[کندی،_یعقوب_بن_اسحاق_(کوفه_ح_۱۸۵ـ_بغداد_ح_۲۶۰_ق)|کندی]] (قرن ۳ق) را نخستین فیلسوف اسلامی می­‌دانند، ولی در واقع [[ابونصر_محمد_فارابی|فارابی]] مؤسس فلسفه­‌ی اسلامی بوده و او را معلم ثانی (در مقابل معلم اول- ارسطو) نامیده‌­اند. ابن سینا هرچند پیرو ارسطو بوده، ولی به حكمت مشرقی و اندیشه­‌ی ایرانی هم نظر داشت. امری که [[سهروردی،_شهاب_الدین_عمر_(سهرورد_۵۳۹ـ_بغداد_۶۳۲ق)|سهروردی]] با ترکیب حکمت عقلی و حکمت ذوقی به آن گسترش بخشید و فلسفه­‌ی اشراق را پدید آورد. فلسفه‌­ی اسلامی سرانجام در [[ملاصدرا،_محمد_بن_ابراهیم_(شیراز_۹۸۰/۹۷۹ـ_بصره_۱۰۵۰ق)|ملاصدرا به]] اوج خود رسید و او سه جریان عمده­‌ی فکری (یعنی فلسفه­‌ی یونانی مشائی، فلسفه­‌ی ایرانی اشراقی و عرفان نظری) را در دستگاهی جامع گرد هم آورد و نام دستگاه فلسفی خود را [[حکمت_متعالیه|حکمت_متعالیه]] نهاد.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در غرب، در اوایل دوره­‌ی [[قرون_وسطا|قرون_وسطا]]، [[یوهانس_اسکوتوس_اریگنا|يوهانس اسکوتوس اریگنا]] نظامی نوافلاطونی درافکند. در قرن ۱۲م متن نوشته­‌های ارسطو از نو کشف شد و فیلسوفان مَدرسی را بر سر شوق آورد؛ به ویژه کسانی که مشتاق آشتي فلسفة باستان با معتقدات مسیحی بودند (از جمله [[آنسلم_قدیس|آنسلم]]، [[آبلار،_پیر_(۱۰۷۹ـ۱۱۴۲)|آبلار]]، [[آلبرت کبیر، قدیس (۱۲۰۰-۱۲۸۰م)|آلبرتوس ماگنوس]]، [[توماس_آکوییناس_قدیس|آکوئیناس]]، [[دانس_اسکوتس،_جان_(ح_۱۲۶۶ـ۱۳۰۸م)|دانس اسکوتس]] و ويليام آكمی<ref>William of Ockham</ref>).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در قرن ۱۷م [[رنه_دکارت|رنه_دکارت]]، [[لایب_نیتس،_گوتفرید_ویلهلم_فون_(۱۶۴۶ـ۱۷۱۶)|گوتفرید لایب­نیتس]] و [[باروخ_اسپینوزا|باروخ_اسپینوزا]] با عقل­‌گرایی و اعتقادشان به برهان ریاضی، آغاز فلسفه­‌ی جدید را رقم زدند. در قرن­‌های ۱۷ و ۱۸م تجربه‌­گرایان بریتانیایی ([[جان_لاک|جان_لاک]]، [[بارکلی،_جورج_(۱۶۸۵ـ۱۷۵۳)|جورج بارکلی]]، [[دیوید_هیوم|دیوید_هیوم]]) در مورد چیستی و چه‌گونگی شناخت، به علوم و تجربه­‌ی حسی روی آوردند. [[ایمانویل_کانت_(۱۷۲۴ـ۱۸۰۴)|ایمانوئل کانت]] کوشيد آنچه را می‌­توانیم بشناسیم تعریف و مشخص کند و نادرستی شکاکیت و متافیزیک نظری را در فلسفه­‌ی نقدی خود به اثبات رساند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">در اوایل قرن ۱۹م ایدآلیست­‌های کلاسیک آلمانی ([[فیشته،_یوهان_گوتلیب_(۱۷۶۲ـ۱۸۱۴)|فیشته]]، [[شلینگ،_فریدریش_(۱۷۷۵ـ۱۸۵۴)|شلینگ]]، [[هگل،_گیورگ_ویلهلم_فریدریش_(۱۷۷۰ـ۱۸۳۱)|هگل]]) محدودیتی را که کانت در مورد شناخت آدمی قایل بود، رد کردند. جریان‌­های درخور توجه قرن ۱۹م عبارتند از: خداناشناسی بدبینانه­‌ی [[آرتور_شوپنهاور|آرتور_شوپنهاور]]، [[نیچه،_فریدریش_ویلهلم_(۱۸۴۴ـ۱۹۰۰)|نیچه و]] [[سورن_کی_یرکگور|سورن کی­‌ یر­کگور]] که به [[اگزیستانسیالیسم|اگزیستانسیالیسم]] قرن ۲۰م انجامید؛ عمل‌­گرایی ([[مایو،_ویلیام_جیمز_(۱۸۶۱ـ_۱۹۳۹)|ویلیام جیمز و]] [[جان_دیویی|جان_دیویی]]) و نوهگليسم در آستانه­‌ی قرن ۲۰م ([[برادلی،_فرانسیس_هربرت_(۱۸۶۴ـ۱۹۲۴)|ف. ه. برادلی]]، [[گرین،_تامس_هیل_(۱۸۳۶ـ۱۸۸۲)|ت. ه. گرین]] و [[جوسایا_رویس|جوسایا رويس]]).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">برخی از جنبش­‌های مربوط به قرن ۲۰م بدین قرارند: [[پوزیتیویسم|پوزیتیویسم]][[پوزیتیویسم_منطقی|منطقی]] ([[رودولف_کارناپ_(۱۸۹۱ـ۱۹۷۰)|رودولف كارناپ]]، [[کارل_پوپر_(۱۹۰۲ـ۱۹۹۴)|کارل پوپر]] و آلفرد ایر<ref> Alfred Jules Ayer</ref>)، نوتوماس‌­گرایی ([[ماریتن،_ژاک_(۱۸۸۲ـ۱۹۷۳)|ژاک ماريتن]])، اگزیستانسیالیسم ([[مارتین_هایدگر|مارتین_هایدگر]]، [[یاسپرس،_کارل_(۱۸۸۳ـ۱۹۶۹)|کارل ياسپرس]] و [[ژان_پل_سارتر|ژان_پل_سارتر]])، پدیدارشناسی ([[ادموند_هوسرل|ادموند_هوسرل]]، [[موریس_مرلوپونتی|موریس_مرلوپونتی]])، فلسفه­‌ی تحلیلی و زبانی (ب[[برتراند_راسل|رتراند راسل]]، [[مور،_جورج_ادوارد_(۱۸۷۳ـ۱۹۵۸)|جی ای مور]]، [[لودویگ_ویتگنشتاین|لودویگ_ویتگنشتاین]]، [[گیلبرت_رایل_(۱۹۰۰-۱۹۷۶)|گیلبرت رایل]] و ویلارد کوئین<ref>Willard Van Orman Quine</ref>).</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">نهایتا در همین قرن 20م فیلسوفان انگلیسی­‌زبان با تأثیر از کار راسل در زمینه­‌ی منطق صوری و کتاب پژوهش­‌های فلسفی ویتگنشتاین، به مبحث ماهیت و حدود زبان، به ویژه در ارتباط با زبانی که برای بیان مسائل فلسفی به کار برده می­‌شود علاقه‌­ی فراوانی نشان داده‌­اند.</p> <p dir="RTL" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>  
----
----
<p dir="LTR" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>  
<p dir="LTR" style="text-align: justify;">&nbsp;</p>  
[[Category:(فلسفه ، منطق و کلام)اصطلاحات و مفاهیم]]
[[Category:(فلسفه ، منطق و کلام)اصطلاحات و مفاهیم]]
<references />
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۹ اکتبر ۲۰۲۴، ساعت ۰۷:۰۴

ویتگنشتاین
ویتگنشتاین
شوپنهاور
شوپنهاور
دریدا
دریدا
هایدگر
هایدگر
کانت
کانت
نیچه
نیچه

تاریخ فلسفه

 

سیر تطور فلسفه از آغاز تا اواخر قرن بیستم. در تمدن­‌های باستانی چین، هند و ایران فرزانگان گوناگونی دیدگاه‌­ها و تفکراتشان را درباره­‌ی زندگی و واقعیت غایی مطرح می­‌کردند، اما فلسفه به منزله­‌ی کوششی نظام­‌مند و عقلانی از یونان، در قرن ۶ پیش از میلاد، با مکتب ملطی (طالس، اناکسیماندر، آناکسیمنس) آغاز شد. هم اینها و هم فیلسوفان پیش از سقراط (فيثاغورس، گزنفون، پارمنیدس، زنون الئایی، امپدوکلس، آناکساگوراس، هراکلیتوس، دموکریتوس) نظریه­‌پردازانی پرشور بودند و عقایدی چون اتمیسم، که دموکریتوس ابداع کرده است، در طرح­‌ریزی­‌های بعدی فکری یافت می­‌شوند. در آغاز، فلسفه هرگونه تلاش فکری را شامل می‌­شد، اما در گذر زمان، شعبه­‌های سنتی فلسفه، چونان حوزه­‌های جداگانه­‌ی تحقیق، پایگاه­‌های خاصی یافته­‌اند.

در قرن 5 پیش از میلاد سقراط، که در میان معلمان موسوم به "سوفیست­‌ها" والاترین مقام را داشت، علم اخلاق را بنیاد نهاد؛ افلاطون دستگاهی از ایده­‌های کلی یا مُثُل را ابداع کرد؛ ارسطو منطق را به وجود آورد. مکتب­‌های بعدی عبارتند: از آیین اپیکور (اپیکوروسآیین رواقی (زنون)؛ شک‌­گرایی (پیرون)؛ التقاطیان -که بی‌­آن­‌که مکتبی تشکیل دهند هر آنچه از نظام­‌های گوناگون بود برمی­‌گرفتند (سیسرون و سنکا) و نوافلاطونیان -که عنصری عرفانی در دستگاه فکری افلاطون گنجانیدند (فیلون و فلوطین). بسته شدن مدرسه­‌های فلسفه­‌ی آتن به دست یوستی­نیانوس (۵۲۹م) و مهاجرت برخی فیلسوفان به ایران، پایان فلسفه­‌ی باستان را رقم می­‌زند. اگر چه بوئتیوس (فيلسوف رومی) خطوط اصلی فلسفه­‌ی یونانی را به غرب انتقال داد، اندیشه­ی یونانی در آثار فیلسوفان مسلمانی چون ابن سینا و ابن رشد و فیلسوفانی یهودی چون ابن جبرون و ابن_میمون نیز برقرار ماند. در واقع فلسفه­‌ی یونانی در جهان اسلام بود که جایگاه والای خود را یافت. آثار فلسفی از زبان یونانی و سریانی به عربی درآمد، تفکر فلسفی رواج یافت و به تدریج بر تعداد مسائل فلسفه افزوده و دامنه­‌ی آن گسترده‌­تر شد.

کندی (قرن ۳ق) را نخستین فیلسوف اسلامی می­‌دانند، ولی در واقع فارابی مؤسس فلسفه­‌ی اسلامی بوده و او را معلم ثانی (در مقابل معلم اول- ارسطو) نامیده‌­اند. ابن سینا هرچند پیرو ارسطو بوده، ولی به حكمت مشرقی و اندیشه­‌ی ایرانی هم نظر داشت. امری که سهروردی با ترکیب حکمت عقلی و حکمت ذوقی به آن گسترش بخشید و فلسفه­‌ی اشراق را پدید آورد. فلسفه‌­ی اسلامی سرانجام در ملاصدرا به اوج خود رسید و او سه جریان عمده­‌ی فکری (یعنی فلسفه­‌ی یونانی مشائی، فلسفه­‌ی ایرانی اشراقی و عرفان نظری) را در دستگاهی جامع گرد هم آورد و نام دستگاه فلسفی خود را حکمت_متعالیه نهاد.

در غرب، در اوایل دوره­‌ی قرون_وسطا، يوهانس اسکوتوس اریگنا نظامی نوافلاطونی درافکند. در قرن ۱۲م متن نوشته­‌های ارسطو از نو کشف شد و فیلسوفان مَدرسی را بر سر شوق آورد؛ به ویژه کسانی که مشتاق آشتي فلسفة باستان با معتقدات مسیحی بودند (از جمله آنسلم، آبلار، آلبرتوس ماگنوس، آکوئیناس، دانس اسکوتس و ويليام آكمی[۱]).

در قرن ۱۷م رنه_دکارت، گوتفرید لایب­نیتس و باروخ_اسپینوزا با عقل­‌گرایی و اعتقادشان به برهان ریاضی، آغاز فلسفه­‌ی جدید را رقم زدند. در قرن­‌های ۱۷ و ۱۸م تجربه‌­گرایان بریتانیایی (جان_لاک، جورج بارکلی، دیوید_هیوم) در مورد چیستی و چه‌گونگی شناخت، به علوم و تجربه­‌ی حسی روی آوردند. ایمانوئل کانت کوشيد آنچه را می‌­توانیم بشناسیم تعریف و مشخص کند و نادرستی شکاکیت و متافیزیک نظری را در فلسفه­‌ی نقدی خود به اثبات رساند.

در اوایل قرن ۱۹م ایدآلیست­‌های کلاسیک آلمانی (فیشته، شلینگ، هگل) محدودیتی را که کانت در مورد شناخت آدمی قایل بود، رد کردند. جریان‌­های درخور توجه قرن ۱۹م عبارتند از: خداناشناسی بدبینانه­‌ی آرتور_شوپنهاور، نیچه و سورن کی­‌ یر­کگور که به اگزیستانسیالیسم قرن ۲۰م انجامید؛ عمل‌­گرایی (ویلیام جیمز و جان_دیویی) و نوهگليسم در آستانه­‌ی قرن ۲۰م (ف. ه. برادلی، ت. ه. گرین و جوسایا رويس).

برخی از جنبش­‌های مربوط به قرن ۲۰م بدین قرارند: پوزیتیویسممنطقی (رودولف كارناپ، کارل پوپر و آلفرد ایر[۲])، نوتوماس‌­گرایی (ژاک ماريتن)، اگزیستانسیالیسم (مارتین_هایدگر، کارل ياسپرس و ژان_پل_سارتر)، پدیدارشناسی (ادموند_هوسرل، موریس_مرلوپونتی)، فلسفه­‌ی تحلیلی و زبانی (برتراند راسل، جی ای مور، لودویگ_ویتگنشتاین، گیلبرت رایل و ویلارد کوئین[۳]).

نهایتا در همین قرن 20م فیلسوفان انگلیسی­‌زبان با تأثیر از کار راسل در زمینه­‌ی منطق صوری و کتاب پژوهش­‌های فلسفی ویتگنشتاین، به مبحث ماهیت و حدود زبان، به ویژه در ارتباط با زبانی که برای بیان مسائل فلسفی به کار برده می­‌شود علاقه‌­ی فراوانی نشان داده‌­اند.

 


 

  1. William of Ockham
  2. Alfred Jules Ayer
  3. Willard Van Orman Quine